تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را در دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سال ها هست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما
سیب نداشت
حمید مصدق
انقلاب ما انفجار نور بود

عصر یک روز بهار بین گلها دیدمت


شب که شد در خواب دیدم دست بردم چیدمت
تو به سر مستی سوار اسب ابی بهار من به تردستی باد از پشت زین دزدیدمت
نامه ای بودی که از دریا برایم امدی من چنان رود عطش با شوق هی بوسیدمت
خواب دیدم کعبه ی گل قبله باران تویی من زمین تشنه ای بودم که می چرخیدمت
خواب دید تو همانی که دلم را برده ای بعد عمری دلبر من دیدی اخر دیدمت
اه از این شب این شب رویایی دنباله دار
کاش صبحی می شد ای گل واقعا میچیدمت!
خلیل ذکاوت


